من ترجیح داده ام همچون شمع بسوزم؛ هر روز که میگذرد لبخندی میزنم و میگویم چیزی تا خاموش ماندن  باقی نمانده است!

صبور باش اشک هایت را، وقتی همچون ناله هایت، گوش و چشمی نیست که ببیند؛ پس چرا اشک بریزی؟! 

ترک‌کن این عادت زشت ات را!

گاهی از همین ریختن اشک ها باید بخندی!

 چون روزی فرا خواهد رسید که دیگر گلایه ای نداشته باشی که از حرارت وجود و محبت و نور قلب ات نمی توانی گرمایی ببخشی!

 اما به ناله های درونم گوش نمیکنم باز تلاش هر روزه خود را تکرار میکنم!

 اشک  می ریزم و میسوزم تا در دنیای تاریک روشنای ام  را بفهمند و ببینند 

هر روز نور بیشتری سعی میکنم داشته باشم تا گرمایم را ببخشم!

اما هر روز که میگذرد فقط می شمارم کی فرا خواهد رسید آرامش قلب ام را!

بدنم دیگر توان ریختن اشک های سوزان ام ندارد...

ناله‌ی درونم میگوید:

  روزی چشمت  را به روی تمام آرزوهایت میبندی و به آرامش می رسی!

 آن روز فرا خواهد رسید پس به امید آن روز اشک هایی که گرمایش بدنت را میسوزاند و هر روز بیشتر از دیروز چروک های روی صورت‌ و پیری جسمت را می بینی تحمل کن!

گویندگان: زهرا رویین تن و حسین رحیم زاده