امروز، روز طبیعت بود و برخلاف تمام سالیان عمرم به طبیعت نرفتم.حس عجیبی داشتم!

کوله باری از رنج و درد که بر زمین و زمینیان سایه افکنده...

ترس ، غم ، دلتنگی و آینده ی مبهم...

با کورسویی از امید برخاستم به پشت بام خانه رفتم و آنجا مشاهده گر طبیعت شدم،

درختانِ مهربانِ بی میهمان را، ساحل زیبای خلیج فارس را، رنگ آبیِ پر تلالو و پر درخشش دریا را مشاهده گر شدم.

گویا پرآرامش ترین وجود از هستی اند.در درنگی؛ قلبم به درد آمد، 

کائنات بازتاب کدامین بی مهری را به زمینیان می داد؟!

سیزده بدر! خیابان های خلوت و بی عابر! 

ساحلی خالی از خنده های مردم پُردرد اما خندان لب! 

بدون قهقهه ها و شیطنت های کودکان!

بی لبخند! بی میهمان! بی دود و بوی کباب! بی کاهو! بی سکنجبین!

خدایا اگر رسید دوباره روزی که گام هایم بتواند آرام و بی دغدغه کوچه های شهر را تجربه کند، 

بی نگرانی از یک ویروس چند ده یا چند صد نانومتری...

سوگند به تو با همه مخلوقاتت مهربانتر خواهم بود، 

خداوندا همیشه دوست داشته ام و قول می دهم 

در قسمت‌هایی از زمینت که سهم من و تُهی از طراوت و ...

قطعه‌ای از خلیج فارس

نویسنده و گوینده: سحر حقیقی